تبليغاتX
پاستیل رنگی
پاستیل رنگی

عشقم انگشتت نره تو چشمم

از هر چی دوست داشتن و عشق و عاشقیه متنفرم.

از عشق مردها متنفرم.

از حرف های عاشقانه متنفرم.

از نگاه های عاشقانه متنفرم.

اصلا کی حوصله عشق و عاشقی داره.

از توجه هات الکی متنفرم.

از غیرت های الکی متنفرم.

از زنگ زدن و قرار گذاشتن ها متنفرم.

از دوست دارم ها متنفرم.

از خاطرات متنفرم.

متنفرم ، متنفرم، متنفرم.

اه اه حالم به هم خورد از همه این هوس های دو سه روزه که اسمشو

گذاشتن عشق و آبروی هر چی عشقه بردن.

خاک بر سر عشق ، که به چه روزی افتاده.

حتما لیاقت نداشته که دست هر کسی افتاده.

خاک بر سر عشق، خاک بر سر عشق.

از عشق هم متنفرم.

 

 

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 13:39 توسط الهه| |

برای يک شيطنت ساده

برای يک لحظه شيطنت به من لبخندی آشنا زدی ؛ من اولين بار بود که چنين لبخندی به اين آشنايی ميديدم ؛ عاشقت شدم!

برای نگه داشتن من برای روز مبادا گهگاهی به من زنگ ميزنی ؛ من هر روز از سحر تا سحر چشم به گوشی دوخته ام!

نامم را يکبار صدا زدی ، از آن پس ذکر نام تو لای لای شب و موسيقی روز من است!
تو برای يک شيطنت ساده مرا خواندی ؛ من با پاهای برهنه به سوی روياي قديمی روحم دويدم، سرابی که هرچه بيشتر دويدم ، بيشتر از من گريخت!

تو خيال کردی بازی ساده ايست که امروز آغاز ميشود و فردا تمام ؛ بازی ساده تو ، نياز روح و جان من بود ، بازی ساده تو ، آغاز و پايان من بود. آه ، بازی کوتاه تو ، لذيذترين و دردناکترين تجربه زندگی من بود!

نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 6:21 توسط الهه| |

شهر پتوی شب را به سر می کشد و هیاهو آغاز می شود.رنگ همه چیز عوض می شود، چه بی شرمانه شرافت را قمار می کنند...من اینجا کنار پنجره ایستاده ام و به سکوت هیاهو نگاه می کنم...سکوتی که تنها من
 می شنوم....

نزدیک سحر است... شهر لباس بر تن می کند و نقابی دیگر بر چهره می زند...ظاهر آراسته می کند تا روزی دیگر را آغاز کند..

شهر، همرنگی می کند با کسانی که نجابت را از یاد برده اند، تا که رسوا نشود!!

این روزها شهر بد رنگ شده و من پر از هیاهوی سکوت...

نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 5:51 توسط الهه| |

چقدر ثانیه ها دروغ میگویند

و چقدر ساعت ها بی رحمانه ما را جا میگزارند

دستی همیشه ما را هل میدهد

و ما نا خواسته به جلو کشانده میشویم

در تجربه ای که به طرز نا خوشایندی ارغوانی است

و حالا ما افرادی هستیم که همیشه در رویا به سر میبرند

همان هایی که عقب میکشند

و از پشت به زمان خنجر میزنند

نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 5:43 توسط الهه| |

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند همه از دوست فقط چشم

و دهن مي خواهند ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند گرگ هايي

که لباس پدري مي پوشند آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند عشق ها

را همه با دور کمرمي سنجند خب  طبيعي است که يکروزه به پايان برسد

عشق هايي که  سر پيچ خيابان برسد ….

 

نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 10:35 توسط الهه| |

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .

 عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .

 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است .

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 11:15 توسط الهه| |

گفتم به لبت چه داری گفتا که نمک

گفتم نمکت را بمکم گفت نمک

گفتم که چرا من نمکت را نمکم ؟

گفتا که نشناخته ای قدر نمک ...

نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 10:27 توسط الهه| |

من دلم تنگ می شود
برای تو
برای هرآنچه که تکانم می دهد
تـــــا تــامل خـــویش
بـــــــرای خاطراتمان
چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان
دلــم کــه تنـــگ می شــود
پای لحظه های خالی از تو
بــساط اشک پهن می کــنم
گوش خیالم را به گذشته می چسبانم
صدایت را از امواج پراکندهی زمان جمع می کنم
پژواک صدایت بر دیوار ذهن می کوبد
پر از آواز می شوم از تو
مگرغیر از این است
که توهم هم وجود دارد؟
باشد ...
به خودم دروغ نمی گویم!
اما به حقیقت دقایق پریشان عاشقی سوگند
دلم برای این توهم تنگ می شود

نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 11:30 توسط الهه| |